مركز آموزش ايرانيان
 

پرواز پرستوها

اللهم صلي علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم و اهلك اعدائهم

حضرت زینب(س)
ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٤  

آشنایی با فرزندان و یاران چهارده معصوم(علیهم السلام)

حضرت زینب(س)


نام: زینب(س)
لقب: عقیله، عقیله بنی‌هاشم
کنیه: امّ کلثوم
نام پدر: حضرت علی(ع)
نام مادر: فاطمه زهرا (س)
تاریخ ولادت: (به روایتی) پنجم جمادی الاول سال پنجم هجری قمری
مدت عمر: 57 سال(و حدود دو ماه و 10 روز)
تاریخ وفات: (به روایتی) پانزده رجب سال 62 هجری قمری
محل دفن: شام
تعداد فرزندان: چهار پسر و یک دختر


مختصری از زندگینامه‌ی حضرت زینب(س)
پدر بزرگوار حضرت زینب(س)، امیرالمؤمنین(ع) و مادر گرامی‌اش حضرت فاطمه‌ی زهرا(س)، یگانه دختر پیامبر(ص) می‌باشد. در مورد روز، ماه و سال ولادت حضرت زینب(س)‌ اختلاف است ولی به روایتی در پنجم جمادی الاول سال پنجم هجری در مدینه، چشم به جهان گشود. آن حضرت دو سال ازامام حسن(ع) کوچکتر بود و هنگام رحلت پیامبر(ص) پنج سال داشت.

ضریح حرم حضرت زینب(س)

برروی ادامه‌ی مطلب در زیر کلیک کنید»»


هنگامی که زینب(س) چشم به جهان گشود، پیامبر(ص) در مسافرت بود و حضرت زهرا(س)‌ به علی(ع) عرض کرد: چون پدرم در سفر است، نام این دختر را چه بگذاریم؟ حضرت علی(ع) فرمود: من در نامگذاری او از پدرت پیشی نمی‌گیرم، صبر می‌کنم تا پیامبر(ص) از سفر مراجعت کرد و چون از تولّد زینب(س) باخبر شد، درباره‌ی نامگذاری او فرمود: فرزندان فاطمه، فرزندان من هستند ولی اختیار آنها با خداوند است، صبر می‌کنم تا خداوند نام او را تعیین کند. در همان لحظه جبرئیل به محضر پیامبر(ص) آمد و عرض کرد: خداوند به تو سلام می‌رساند و می‌فرماید: نام این دختر را زینب(س) بگذار، چرا که این نام را در لوح محفوظ نگاشته‌ایم. رسول خدا(ص) فرمود: نوزاد را نزد من بیاورید، نوزاد را به محضرش آوردند و رسول‌اکرم(ص) او را در آغوش گرفت و بوسید، آنگاه فرمود: به حاضران و غایبان سفارش می‌کنم که احترام این کودک را پاس بدارند، همانا این دختر شبیه خدیجه(س) است. در پاره‌ای از روایات آمده است که بخاطر شباهتی که حضرت زینب(س) به خاله‌ی پیامبر(ص)(امّ‌کلثوم) داشت، پیامبر(ص) کنیه‌ی او را ام‌کلثوم گذاشت. روایت شده که پس از ولادت حضرت زینب(س)، حسین(ع) به محضر رسول خدا(ص) آمد و عرض کرد: خداوند به من خواهری عطا کرده‌است، پیامبر(ص) با شنیدن این سخن منقلب و اندوهگین شد و اشک از دیده فرو ریخت. حسین(ع) پرسید برای چه اندوهگین و گریان شدی؟ پیامبر(ص) فرمود: ای روشنی چشمم! راز آن بزودی برای تو آشکار می‌شود؛ تا اینکه روزی جبرئیل نزد رسول‌اکرم(ص) آمد و درباره‌ی حضرت زینب(س) عرض کرد:‌ این دختر از آغاز تا پایان عمر، همواره با رنج و بلا، دست به گریبان خواهد بود؛ گاهی به درد مصیبت فراق تو مبتلا می‌شود، زمانی دستخوش ماتم مادرش و سپس مصیبت جانسوز برادرش حسن(ع) می‌گردد. از این مصائب دردناک‌تر این که به مصیبت جانسوز کربلا گرفتار می‌شود و بدان جهت، قامتش خمیده و موی سرش سفید می‌گردد.
زینب(س) از آغاز تا پنج‌سالگی و بنا بر قولی تا حدود شش‌سالگی، در سایه‌ی پر برکت رسول‌اکرم(ص) و تحت نظر دقیق حضرت زهرا(س) و علی(ع) رشد و نمو کرد و از عالی‌ترین موازین اسلام ناب، بهره‌مند گردید. لقب حضرت زینب(س)، عقیله یا عقیله‌ی بنی‌هاشم می‌باشد (عقیله یعنی زنی که از عقل و درایت فوق‌العاده‌ای برخوردار بوده و از فهم بسیار و جلالت ویژه‌ای بهره‌مند است) هنگامی که حضرت زینب(س) به حدّ بلوغ و ازدواج رسید، بزرگان و برجستگان قبایل از او خواستگاری کردند و در این میان، یکی از خواستگاران او عبدالله بن جعفر برادرزاده‌ی علی(ع) بود، که حضرت علی(ع) به ازدواج عبدالله و زینب(س) جواب مثبت داد. به روایت بعضی، مراسم ازدواج آنها در سال هفدهم هجری، هنگامی که زینب(س) حدود سیزده سال داشت، انجام شد.
فرزندان آن دو عبارتند از: علی، عون، عباس، محمد و امّ‌کلثوم، که عون و محمد در واقعه‌ی کربلا به شهادت رسیدند. حضرت زینب(س) سرانجام در پانزده رجب سال 62 هجری قمری در شام رحلت فرمود.

فضائل و مناقب حضرت زینب(س)
حضرت زینب(س) در شئون باطنی و مقامات معنوی و فضائل مانند مادرش بود. از نکات گفتنی اهمیت شخصیت این بانو، این است که در حادثه‌ی کربلا با آن همه مصائب عظیم، در عین حال وضعیت روحی برادرش را درک نمود و به دستورات آن حضرت کاملاً عمل می‌نمود.
و در جرأت، ثبات قدم و شهامت چه اندازه توانا بود. در مناقب حضرت زینب(س) می‌توان از قناعت و زهد، عبادت و تحمل در مقابل پیشامدهای ناگوار و مشکلات روزگار نام برد. از عجایب اینکه زینب(س) در حدود شش‌سالگی خطبه‌ی غرّا و طولانی مادرش را که در مسجد‌النّبی پیرامون فدک و رهبری حضرت علی‌(ع) ایراد کرد حفظ نموده بود با اینکه آن خطبه هم طولانی است و هم جمله‌های دشوار و پر معنی دارد.
بشیربن خزیم اسدی که از شخصیت‌های مهم کوفه بود، می‌گوید: سوگند به خدا، هرگز زنی را که سراپا شرم و حیا باشد، سخنران‌تر از زینب(س) ندیده‌ام؛ گویی از زبان علی(ع) ‌نطق می‌کرد و سخن گفتن را از زبان آن حضرت فرا گرفته بود.
موقعیت علمی و اجتماعی حضرت زینب(س) به گونه‌ای بود که شوهرش عبدالله نیز او را با این عنوان می‌خواند: ای دختر مرتضی، ای بانوی خردمند بی‌هاشم.
امام سجاد(ع) پس از خطبه‌ی آتشین و پرمحتوای او در کوفه، در مقام تأیید حضرت زینب(س) به او فرمود: بحمدالله تو دانشمند بدون آموزگار و اندیشمند بدون استاد هستی.
حضرت زینب(س) در سال‌هایی که در کوفه سکونت داشت به لحاظ کمالات معنوی، به تدریس و تفسیر قرآن برای بانوان می‌پرداخت و زنان کوفه هر روز به خانه‌ی علی(ع) می‌آمدند و از محضر او کسب علم می‌کردند و زینب(س) به عنوان مدرّس، مفاهیم قرآن را به آنها می‌آموخت و آنان را از دریای معارف علوم اسلامی بهره‌مند می‌ساخت. بدون شک، حضرت زینب(س) از آغاز تا انجام، با کمال خلوص در راه اسلام گام‌های استواری برداشت و در تمام ابعاد زندگی اسلامی و انسانی با اعمال نیک حرکت نمود و با پارسایی مخصوصی، دنیا را فدای آخرت کرد و آنچنان درخشید که به مرتبه‌ای از مقام عصمت نائل شد و لیاقت آن را یافت که در مدت بیماری امام سجاد(ع)‌ نیابت خاصّه‌ از جانب امام حسین(ع) پیدا نماید. منظور از نیابت خاص حضرت زینب(س) این است که حضرت سجاد(ع) مدتی مطالب را به حضرت زینب(س) نسبت می‌داد، زیرا امام حسین(ع) آن بانو را نایب خاص خود قرار داده بود.

زینب(س) آخرین میزبان پدرش
حضرت علی(ع) در ماه رمضان سال چهلم هجری، که در آن ماه به شهادت رسید، یک شب در خانه‌ی امام حسن(ع) افطار می‌کرد، یک شب در خانه‌ی امام حسین(ع) و یک شب در خانه‌ی حضرت زینب(س) و بیش از سه لقمه نمی‌خورد و هنگامی‌که یکی از فرزندانش پرسید چرا اینقدر غذای اندک می‌خوری؟ حضرت فرمود: امر خدا بزودی خواهد آمد، می‌خواهم در آن وقت شکمم تهی باشد، همانا یک یا دو شب بیشتر از عمرم نمانده است.
در شب نوزدهم ماه رمضان سال چهل، حضرت علی(ع) هنگام افطار در خانه‌ی دخترش زینب(س) بود. علی(ع) در آن شب بسیار از خانه بیرون می‌آمد، به آسمان نگاه می‌کرد و می‌گریست، سپس به خانه باز می‌گشت و نماز می‌خواند و گاهی گفتاری به زبان می‌آورد که از شهادتش خبر می‌داد. زینب(س) عرض کرد: ای بابا، چرا امشب اینگونه مضطرب و پریشانی؟ علی(ع) در پاسخ گفت: فرزندم، صبحِ امشب ضربت شهادت می‌خورم. در روایتی دیگر آمده است که علی(ع) فرمود: من چنین گمان دارم که بیش از اندکی در میان شما نیستم. زینب(س) عرض کرد: برای چه، پدر جان؟ و پدرش فرمود: من در خواب، رسول خدا(ص) را دیدم که غبار از چهره‌ام پاک می‌کرد و می‌فرمود: ای علی باکی بر تو نیست، تو رسالت و وظیفه‌ات را به طور کامل انجام دادی، به سوی ما بیا آنچه در نزد ماست برای تو بهتر است.
وقتی زینب(س) از ضربت خوردن پدر آگاه شد، صدا به گریه بلند کرد، گریبانش را پاره نمود و دست بر صورتش کوبید و با ناله‌ای جانسوز می‌گفت: وای ای بابایم! وای ای علی جان! به فریادم برس ای محمدرسول خدا. به این ترتیب، زینب‌کبری(س) در آخرین شب سلامتی علی(ع)، میزبان و غمخوار او بود و آن شب را تا صبح نخوابید و نگران و پریشان بود، تا وقتی که ناله و گریه‌اش برای مظلومیت پدرش برخاست... . 
بعد از ضربت خودردن علی(ع)، دخترش - زینب(س) – در کنار بستر از او پرستاری می‌کرد و لحظه‌ای نمی‌توانست بیاساید. علی(ع) فرزندانش از جمله زینب(س) را دلداری داد و به صبر و تحمل سفارش کرد.

علاقه‌ی زینب (س) به امام حسین(ع)
علاقه و محبت زینب(س) از همان دوران کودکی به امام حسین(ع) بقدری سرشار بود که نمی‌توان آن را وصف کرد. او همواره می‌خواست در کنار برادرش حسین(ع) باشد و رخسار زیبای او را بنگرد. این علاقه‌ی سرشار از خلوص، موجب تعجب زهرا(س) شد، راز آن را نمی‌دانست تا آنکه روزی این موضوع را با پدرش در میان گذاشت و پرسید: پدرجان از محبتی که میان زینب(س) و حسین(ع) است، شگفت‌زده شده‌ام، طوری که زینب(س) لحظه‌ای بدون دیدار حسین(ع)، قرار و آرام ندارد. پیامبر(ص) از این سخن دگرگون شد و اشک از چشمانش سرازیر گشت، آهی از سینه برکشید و به دخترش زهرا(س) فرمود: ای نور چشمم، این دختر همراه حسین(ع) به کربلا می‌رود و در مصائب حسین(ع) شریک خواهد بود. حضرت زینب(س) حتی در هنگام ازدواجش با عبدالله بن جعفر، عقد ازدواج را مشروط به آن دانست که هر وقت می‌خواست از حسین(ع) دیدار کند و به همراه حسین(ع) مسافرت نماید، عبدالله ممانعت نکند.
حضرت زینب(س) در روز عاشورا، دو نوجوانش – محمد و عون – را نزد حسین(ع) آورد و عرض کرد: خداوند از جدم ابراهیم قربانی را قبول فرمود، تو نیز این دو قربانی را از من بپذیر، اگر جنگ و جهاد برای زنان روا بود، در هر لحظه هزار جان فدا می‌کردم و هر ساعت هزار شهادت را می‌طلبیدم. علاقه‌ی زینب(س) به حسین(ع) تنها یک مسئله‌ی عاطفی نبود، بلکه از یک محبت ریشه‌دار خالص ملکوتی نشأت می‌گرفت و از همان ایمانی می‌جوشید که آمیزه‌ای از شعور، عاطفه و دریافت حضرت زینب(س) بود.

زینب(س) همراه با کاوران امام حسین(ع) 
همانطور که قبلاً اشاره شد، حضرت زینب(س) به برادرش حسین(ع) علاقه داشت، بطوری که هر روز به دیدار وی می‌شتافت. زینب از آغاز حرکت و قیام امام حسین(ع) گویا می‌دانست که نهضت برادرش نیاز به کمک و یاوری او دارد و باید زن و مرد در این نهضت شرکت نمایند و به دفاع از حق برخیزند، از این رو هرگونه عذر و بهانه و نصایح نصیحت‌گران را رد کرد و به این هجرت مصیبت‌بار اقدام نمود. محمد حنفیّه – برادر امام حسین(ع) – وقتی که از تصمیم امام، برای حرکت از مکه به سوی کوفه آگاه شد، شبانه نزد برادرش آمد و عرض کرد: اگر در مکه بمانی، جانت از خطرها محفوظ می‌ماند و اینجا برای تو بهتر از کوفه است ... امام حسین(ع) در پاسخ گفت: ترس از آن است که به دستور یزید، در همین‌جا مرا غافلگیر کرده و بکشند و احترام خانه‌ی خدا با کشته شدن من از میان برود. محمد حنفیه گفت: برای حفظ جان خود به سوی یمن یا یکی از نقاط دوردست برو تا کسی به تو دست نیابد. امام حسین(ع) فرمود: تا ببینم چه خواهد شد. سحرگاه همان شب، امام حسین(ع) و همراهان به سوی کوفه حرکت نمودند. محمد حنفیه خود را به امام رساند و گفت: مگر قرار نبود که پیشنهاد مرا مورد توجه قرار دهی؟ امام فرمود: چرا، ولی رسول خدا(ص) در خواب نزد من آمد و فرمود: حسین، بیرون بیا که مشیّت خدا در این است که ترا شهید بنگرد. محمد حنفیه گفت: پس همراه بردن زنان چه معنی دارد؟ و امام حسین(ع) پاسخ داد که رسول خدا به من فرمودند: همانا خداوند می‌خواهد آنها را در راه پیشرفت دینش اسیر و گرفتار ببیند. به این ترتیب از پاسخ امام حسین(ع) نتیجه گرفته می‌شود که حرکت زینب(س) و زنان دیگر همراه امام، به دستور پیامبر(ص) و به مشیّت خداوند بوده است چرا که اسارت و گرفتاری آنها همراه خطبه‌ها و گفتار آنها موجب افشاگری بر ضد حکومت یزید خواهد شد. مطابق پاره‌ای از روایات، عبدالله بن عباس نیز با حرکت امام حسین(ع) به سوی کوفه مخالف بود و به آن حضرت عرض کرد: به سوی عراق نرو، بلکه به یمن برو که محل مناسبی برای حفظ شما از خطر است و اگر به این سفر می‌روید، چرا زن‌ها را با خود می‌برید؟ حضرت زینب(س) که در میان محمل بود، وقتی سخنان ابن عباس را شنید فرمود: عباس! به بزرگ و سرور ما حسین(ع) می‌گویی که برود و ما را در اینجا بگذارد؟ سوگند به خدا چنین نخواهد شد، بلکه ما همراه او زندگی می‌کنیم و با او می‌میریم، آیا روزگار کسی را جز او برای ما باقی گذارده‌است؟ 
به این ترتیب، زینب(س) بی‌توجه به این نصیحت‌ها، راه برادر را با اعتماد و کمال معرفت پیمود و به همراه او راهی کوفه شد.

گوشه‌ای از مصائب حضرت زینب(س) در واقعه‌ی کربلا
کسانی که در جهان در معرض آزمایش سخت الهی واقع شده و مورد نزول بلا و مصائب بزرگ قرار گرفته‌اند، کم نیستند ولی در این میان، زینب(س) بیشتر از همه مصیبت دیده است و مصائب او به حدی است که به این موضوع اشتهار یافته و او را امّ المصائب خوانده‌اند و این خود یکی از القاب این بانوی اسلام است؛ یعنی مادر همه‌ی رنج‌ها و آلام بی‌پایان!
همه‌ی مصائب امام حسین(ع)، مصیبت زینب(س) بود. داغ جوانان، برادران و برادرزادگان قلب زینب(س) را همچون قلب حسین(ع) می‌گداخت. در شهادت علی‌اکبر(ع) زینب(س) با وضعی دلخراش، ناله سرداده و از خیمه بدر آمد و رو به سوی میدان کرد، به سر و سینه می‌زد و ناله‌ی سوزان را در عزای فرزند برادر، سرداد بطوری که امام حسین(ع) آمد، دست خواهر را گرفت و او را از میدان برگردانید. بعد از این ماجرا، جریان غارت خیمه‌گاه بود که از سوی جنایت‌کاران و پیروان بنی‌امیّه صورت گرفت، و نیز سوزانیدن خیمه‌ها که همه در برابر دید حضرت زینب(س) اتفاق افتاد. مصیبت بزرگ‌تر آنکه او می‌باید در میان این وحشی‌گری‌های ناپاکان، ودایع امامت را حفظ کند، نگذارد آسیبی به امام سجاد(ع) برسد، زنان زخم خورده را مداوا کند و کودکان را حراست نماید و آن دلسوختگان را نوازش کند.
قسمتی از این مصائب را خود بانوی کربلا در ندبه‌ی سوزناکش، کنار بدن امام حسین(ع) (در شکوائیه‌ای که به رسول اکر(ص) دارد) ذکر کرده است، و از آن جمله است که راجع به امام حسین(ع) می‌گوید: این حسین توست که سرش را از قفا بریده‌اند. از جمله مصائبی که در شکوائیه‌ی زینب(س) آمده، مصیبت اسیری است که دل‌ها را به درد آورده و چشم‌ها را اشکبار می‌کند. کجا می‌توان عمق این مصیبت را درک نمود که زینب(س) به عنوان اسیر وارد شهری شود که سالیانی بانوی اول آن شهر بوده و بانوان کوفه به مجالست با وی مفتخر و سرافراز بوده‌اند... روایت شده که در واقعه‌ی کربلا، امام حسین(ع) پس از شهادت فرزندان زینب(س) (محمد و عون)، پیکر به خون تپیده‌ی هر کدام را به یک دست گرفت و در حالی که پاهایشان بر زمین کشیده می‌شد، به طرف خیمه‌ها آورد، همه‌ی زن‌ها از خیمه‌ها بیرون آمدند و به استقبال ان دو گل زینب(س) رفتند، ولی زینب(س) از خیمه بیرون نیامد، تا مبادا چشمش به آنها بیفتد و بی‌تابی کند، صبرش را از دست دهد و برادرش او را در این حال بنگرد و در مقابل خواهرش شرمسار و بدون جواب بماند! زینب(س) مصیبت جانکاه آنها را در قلب داغدارش نگهداشت تا برادرش ناراحت و روحیه‌ی دیگران ضعیف نشود.

فرازهایی از خطبه‌ی حضرت زینب(س) در مجلس یزید
در مورد اینکه چه موضوعی حضرت زینب(س) را به جوش و خروش آورد تا وی آن سخنرانی کوبنده را ایراد کند، سه قول گفته شده است: 
1. ماجرای گستاخی مرد شامی و تقاضای او از یزید که فاطمه دختر حسین(ع) را به عنوان کنیز به وی ببخشد و ادعای یزید بر اینکه حق چنین کاری را دارد، موجب شد که زینب(س) با سخنرانی آتشین خود، مجلس یزید را بهم بزند.
2. فاطمه و سکینه(س) دختران امام حسین(ع) سر بریده‌ی پدر را در میان تشت در پیش یزید دیدند که او با چوب دستی بر لب و دندانش می‌زد، گریه‌کنان به عمه‌ی خود زینب(س) پناهنده شدند و در این هنگام زینب(س) خطبه‌اش را خواند. 
3. یزید دستور داد سر بریده‌ی امام حسین(ع) را در میان تشتی نهاده و در کنارش گذاشتند، آنگاه گستاخی بسیار کرد و با سرمستی کفر باطنش را آشکار ساخت و در اینجا بود که حضرت زینب(س) با سخنرانی کوبنده و مستدل خود، تمام یاوه گوئی‌های یزید را خنثی نمود. 
در هر صورت، حضرت زینب(س) برخاست و فرمود: ستایش پروردگاری را که ما را به سعادت برگزید و به شهادت مفتخر ساخت. ای یزید! همانا راه اطراف زمین را بر ما گرفتی تا آنکه پردگیان اهل‌بیت(ع) را مانند اسیران راندی، آیا از این حال گمان می‌بری که ما نزد خداوند خوار شدیم و تو عزیز گشتی و از این پندار غلط به چشم تکبر به اطراف خویش می‌نگری و دلشادی که دنیا را برای خود وسیع کردی و کارها را منظم ساختی؟
ای یزید! آیا فراموش کردی که خداوند تعالی در قرآن فرموده است: «زنهار‍! آنان که کافر شدند گمان نکنند که مهلتی که ما به آنها می‌دهیم خیری است که به آنها می‌رسانیم، بلکه آنان را مهلت می‌دهیم تا بر گناه خود بیافزایند و برای آنان عذاب خوار کننده مهیا است. ای یزید! ای پسر آزادشدگان روز فتح مکه، آیا از عدل و داد است که کنیزان و زنان خود را در پس پرده می‌داری و دختران پیامبر(ص) را مانند اسیران می‌رانی، در حالی که پرده‌ی حرمت ایشان را دریده و روهای ایشان را باز کرده‌ای و عمال تو آنها را از شهری به شهری، به سختی می‌رانند و در هر جا مردم به آنها می‌نگرند و از مردان آنها نه پرستاری مانده است، نه یاور و کمک کننده‌ای! ای یزید! چرا شاد نباشی و این سخنان را نگویی، در حالیکه با این خونی که از خاندان محمد(ص) و فرزندان عبدالمطلب روی زمین ریختی و پوست از زخم دل ما برداشتی... زینب(س) سپس رو به آسمان نموده و عرض کرد: بارالها، حق ما را بستان و از ستمکاران ما، تو خود انتقام بکش و برای آنکه خون‌های ما را ریخت و جوانان ما را کشت،‌ غضب خود را نازل فرما ... ای یزید! به خدا سوگند، هر چه کردی به خود کردی، نکندی مگر پوست خود و نبریدی مگر گوشت خود را.
«زنهار! گمان مبر که کشتگان راه خدا مرده‌اند، بلکه زنده‌اند و نزد پروردگار خود، از نعمت‌ها برخوردارند.» اگر چه روزگار مرا به مخاطبه‌ی با تو برانگیخت، ولی باز تو را بسیار حقیر می‌دانم و سرزنش ترا بزرگ می‌شمارم. دریغا که دیده‌ها گریان و سینه‌ها سوزان است و شگفتا که لشکر خدا به دست یاران شیطان کشته می‌شوند. ای یزید! از کینه توزی و فعالیت خود دست برمدار و بکن آنچه می‌توانی، به خدا سوگند که نام ما را از صحنه‌ی جهان نمی‌توانی محو کنی، عزت و نبوت ما را نمی‌توانی از میان ببری و ننگ این ماجرا را نمی‌توانی شست، لعنت خداوند بر ستمگران باد... 
خطبه‌ی آتشین و عمیق حضرت زینب(س)، همه‌ی نقشه‌های شوم یزیدیان را نقش بر آب کرد و همچون رعد و برقی کوبنده و روشنگر به قدری اثر بخش بود که وضع شام را تغییر داد.

خروج از شام و ورد به مدینه
در نتیجه‌ی خطبه‌ی آتشین حضرت زینب در شام و تحولی که پس از آن بوجود آمد، یزید مجبور شد دستور بدهد که امام سجاد(ع) و حضرت زینب(س) و همراهان را با کمال احترام به سوی مدینه بازگردانند و جمعی از مردان را به سرپرستی نعمان بن بشیر نگهبان آنان نمود تا آنها را از شام به سوی مدینه حرکت دهند. هودج‌ها و جهاز شترها را با پارچه‌های پر زرق و برق آراستند، تا اهل‌بیت(ع) را با احترام و تجلیل بیشتر به مدینه ببرند. حضرت زینب(س) که از هوشیاری و قاطعیت بالایی برخوردار بود، دریافت که آنها می‌خواهند خون شهیدان را با اینگونه ظاهرسازی‌ها پایمال کنند، لذا از فرصت استفاده کرد و بی‌درنگ فرمود: هودج‌ها را سیاه‌پوش کنید تا مردم بدانند که ما در مصیبت کشته شدن فرزندان حضرت زهرا(س) هستیم. همین دستور و حرکات زینب(س) و همراهان، آنچنان شوری به پا کرد که یزید با خشونت به شمر گفت: سوگند به خدا من از اطاعت شما بدون کشتن حسین(ع) راضی بودم، خدا پسر مرجانه را لعنت کند که به چنان کار ننگینی اقدام نمود. زنان شام ازدحام کردند و در حالی که سیاه‌پوش شده بودند، برای بدرقه‌ی اهل‌بیت(ع) از خانه بیرون آمدند، صدای ناله و گریه‌ی آنها را از هر سو شنیده می‌شد و با کمال شرمندگی با اهل‌بیت(ع) وداع نمودند و تا کاروان اهل‌بیت(ع) پیدا بود، مردم شام گریه می‌کردند. زینب کبری(س) از این فرصت استفاده‌های بسیاری کرد، از جمله اینکه ناگاه هنگام وداع، سر از میان هودج بیرون آورد و خطاب به مردم شام فرمود: ای اهل شام! از ما در این خرابه، امانتی مانده است(اشاره به حضرت رقیه(س)) جان شما و جان این امانت، هرگاه کنار قبرش می‌روید، آبی بر سر مزارش بپاشید و چراغی در کنار قبرش روشن کنید که او در این دیار غریب است. حضرت زینب(س) با همراهان از شام بیرون آمد ولی در هر منزلی در مسیر راه که می‌رسید، مجلس عزاداری به پا می‌کرد و حوادث جانسوز عاشورا را با احساسات پرشوری بیان می‌نمود. بنا بود که اهل‌بیت(ع) از شام به مدینه بروند نه به کربلا، ولی حضرت زینب(س) و امام سجاد(ع)‌ و همراهان تصمیم گرفتند به کربلا بروند و از آنجا به مدینه بازگردند، بدین جهت وقتی کاروان به دو راهی رسید به راهنما گفتند: ما را از راه کربلا عبور بده و کاروان به سوی کربلا حرکت کرد. آنها وقتی به کربلا رسیدند، جابربن عبدالله انصاری را همراه عطیه‌ی عوفی دیدند که به کنار قبر حسین(ع) برای زیارت آمده است. زینب(س) که به قتلگاه رسید، از شدت مصیبت گریبانش را پاره کرد، با صدای جانکاهی فریاد می‌زد: ای وای برادرم، حسین جان! ای محبوب دل پیامبر ای پسر سرزمین مکه و منی! ای پسر فاطمه‌ی زهرا(س) و علی مرتضی(ع)، همچنان گفت و گفت تا بیهوش شد. بانوان اجتماع کردند و آب به صورت حضرت پاشیدند تا به هوش آمد. در بعضی روایات آمده که زینب(س) در کنار قبر حسین(ع) با سخنانی جانسوز می‌گفت: برادرجان!‌ همه‌ی کودکانی را که به من سپرده بودی به همراه خود آوردم، به جز رقیّه را که در شهر شام با دلی غمبار به خاک سپردم.
حضرت زینب(س) و همراهان پس از سه‌روز سوگواری و تجدید بیعت، به سوی مدینه رهسپار شدند. کاروان هر چه به مدینه نزدیک‌تر می‌شد، آنان غمگین‌تر می‌شدند چرا که هنگام خروج، همراه امام حسین(ع) و برادران و برادرزادگان بودند، ولی اینک بدون آنها وارد می‌شدند. پس از ورود به مدینه، حضرت زینب(س)، نخست کنار مرقد مطهر جدّش رسول خدا(ص) رفت و در آنجا دو جانب چارچوب درب مسجد را گرفت و فریاد زد: ای جدّ بزرگوار! من خبر درگذشت برادرم حسین(ع) را برای تو آورده‌ام. سپس با سوز و گذاز به سوگواری پرداخت و اشک می‌ریخت. روایت شده که در کنار قبر رسول خدا(ص) امّ‌البنین مادر حضرت عباس(ع) با زینب(س) ملاقات کرد و گفت: ای زینب(س) از پسرانم چه خبر؟ زینب(س) گفت همه کشته شدند. ام‌ّالبنین از حسین(ع) پرسید و زینب(س) گفت: حسین(ع) را با لب تشنه کشتند. امّ‌البنین تا این سخن را شنید بر سر و سینه‌ی خود می‌زد و با صدای بلند و گریان می‌گفت: ای وای حسین جان. آنگاه زینب(س) به امّ‌البنین گفت: از پسرت یادگاری آورده‌ام، سپس سپر خون‌آلود عباس(ع) را از زیر چادر بیرون آورد. امّ‌البنین تا آن را دید از شدت ناراحتی بیهوش شد و به زمین افتاد. روایت شده است هنگامی که حضرت زینب(س) با همراهان به مدینه بازگشت، حوادث جانسوز کربلا و کوفه و شام را برای مردم بیان می‌کرد و به یاد حضرت رقیه(س) می‌فرمود: مصیبت وفات رقیه(س) در خرابه‌ی شام، کمرم را خم کرد و مویم را سفید نمود. حضرت زینب(س) همچنین کنار قبر مادرش زهرا(س) آنچنان سوگواری نمود تا بیهوش به زمین افتاد و وقتی به هوش آمد، صدا زد: مادرم! آنقدر تازیانه به بدنم زدند که بدنم مجروح شد، سپس عرض کرد: پیراهن حسین(ع) را برایت سوغات آورده‌ام. زینب(س) به مردم مدینه فرمود: در کربلا نبودید تا بنگرید برادرم را چگونه کشتند، این سوراخ‌ها که در این پیراهن می‌بینید، جای تیرها و شمشیرهای دشمن است. حضرت زینب(س) پس از واقعه‌ی کربلا، تمام عمر خود را با گریه و بیان حوادث عاشورا گذراند.

وفات و مرقد مطهر حضرت زینب(س)
مورخان درباره‌ی وفات و محل دفن حضرت زینب(س) اختلاف نظر دارند. جمعی برآنند که قبر مطهر وی در قاهره است و عده‌ای تأکید دارند که قبر مطهر او در مدینه است. آنطور که علامه سید محسن امین این قول را برگزیده و به طور مشروح با ذکر دلایلی از آن طرفداری نموده است. برخی نیز تأکید دارند که مرقد حضرت زینب(س) در قریه‌ی راویه از منطقه‌ی غوطه در نواحی دمشق است که امروزه به قریة الست زینب(س) شهرت دارد و در هفت کیلومتری جنوب شرقی دمش است.دل شکسته