حضرت احمدبن موسی(ع) (شاهچراغ)

بیعت مردم مدینه با احمدبن موسی(ع)
چون خبر شهادت حضرت امام موسی کاظم(ع) در مدینه شایع گردید، مردم قصد بیعت با سید میراحمد نمودند، زیرا از نظر جلالت و شخصیت بارز و کراماتی که از وی می‌دانستند، گمان داشتند که پس از وفات پدرش، خلیفه‌ی آن حضرت خواهد بود، لذا با او بیعت کردند و حضرت سید میراحمد نیز از مردم مدینه بیعت گرفت. سپس در مسجد، خطبه‌ای در کمال فصاحت قرائت کرد و فرمود: ای مردم، همچنان که اکنون همه‌ی شما در بیعت من هستید، من خود در بیعت برادرم علی‌بن موسی(ع) می‌باشم، بدانید بعد از پدرم، برادرم علی‌بن موسی الرضا امام و خلیفه‌ی به حق است. 
بر من و شما فرض است که امر آن بزرگوار را اطاعت کنیم و به هر چه ایشان می‌فرمایند، گردن نهیم. پس از آن،‌ قدری از فضایل و جلالت برادر را بیان فرمود و بیعت خود را از مردم برداشت. 
سپس گروه حاضران در خدمت احمدبن‌موسی(ع) به نزد علی‌بن موسی‌الرضا(ع) آمدند و همگی با آن حضرت بیعت نمودند. حضرت رضا(ع) درباره‌ی برادرش احمد دعا کرد و فرمود: همچنان که حق را پنهان و ضایع نگذاشتی، خداوند در دنیا و آخرت ترا ضایع نگرداند. این بزرگ‌ترین مقام برای حضرت احمد‌بن‌موسی(ع) است که حق را بر خود مقدم داشت و بیش از هر چیز به هدایت مردم راغب بود.

حرکت احمدبن موسی(ع) به شیراز 
و شهادت آن حضرت در جنگ

از گفتار کسانی که در تذکره‌های خود ذکری از احوال شاهچراغ کردنده‌اند، این مطلب به دست می‌آید که حضرت امام زاده احمدبن موسی(ع) در مزان خلافت مأمون عباسی، با جمعی از نزدیکان و شیعیان که تعدادشان را حدود شش‌هزار تن نوشته‌اند به قصد توس و دیدار برادرش علی‌بن موسی‌الرضا(ع) از مدینه حرکت کرده، راهی شیراز شدند. چون به دو فرسنگی شیراز رسیدند، خبر شهادت حضرت رضا(ع) به آنان می رسد و از طرفی مأمون که از حرکت ایشان به قصد خراسان اطلاع یافته بود، به حکام و عمال خود از جمله قتلغ حاکم شیراز دستور داد هرکجا از بنی‌فاطمه و اولاد پیامبر(ص) را یافتند مقتول سازند، و قتلغ نیز با لشکری انبوه در برابر اردوی امامزاده و سادات همراهش قرار گرفت. حضرت احمدبن موسی(ع) دانست که این لشکر به قصد مقاتله در آنجا گرد آمده‌اند، بنابراین به تمام اصحاب و یاران خود فرمود که قصد این جماعت، ریختن خون فرزندان علی‌بن ابیطالب(ع) است، ‌هر کس از شما مایل است می‌تواند به مدینه بازگردد و جان از این مهلکه بدر برد، زیرا من چاره‌ای جز جهد با این اشرار ندارم. تمام برادران و برادرزادگان و همراهان وی گفتند ما حاضریم در رکاب تو بجنگیم و آن حضرت نیز در حق یاران وفادارش دعای خیر کرد و آماده‌ی جنگ شد. جنگ در سه مرحله و هر بار چند روز به طول انجامید، و قتلغ همچنان شکست می‌خورد. در مرحله‌ی سوم با شهامت و رشادت سید میراحمد و همراهانش قتلغ چنان شکستی خورد که با لشکریانش مجبور به عقب نشینی و فرار شدند و تا برج و باروهای شیراز که در دو فرسنگی محل جنگ بود عقب نشینی کردند. در آن روز جمعی از شیعیان و یاران آن حضرت زخم‌های کاری برداشته و مجروح شدند و نزدیک به سیصد نفر آنها به شهادت رسیدند. روز دیگر آن حضرت با همراهانش از اردوی خود به پشت دروازه‌های شهر کوچ کردند، چون قتلغ این موضوع را فهمید، با همراهانش به گفتگو نشست و از آنجایی که فهمیده بودند با جنگ و ستیز، توان پیروزی بر حضرت و یارانش را ندارند، تصمیم گرفتند نیرنگی بکار ببرند، بدین ترتیب که عده‌ی کمی را برای جنگ در برابر اصحاب سید میراحمد بفرستند و بقیه‌ی سپاهیان را در شهر، در گذرها و معابر آماده‌ی یورش نگاهدارند و دروازه‌ی شهر را نیز باز بگذارند تا وقتی جنگ در گرفت، آنان به عمد، عقب نشینی کرده و داخل شهر شوند که به این وسیله سید میراحمد و یارانش نیز وارد شهر بشوند و سرانجام با هجوم سربازانی که در گوشه و کنار شهر پنهان و آماده‌ی یورش مانده‌اند، کار آنان را یکسره کنند. این تصمیم مورد موافقت امیران لشکر قتلغ قرار گرفت و به همانگونه عمل کردند تا اینکه سید میراحمد و یاران وفادارش به خیال شکست دشمن، وارد شهر شدند و ناگهان خود را در محاصره‌ی سپاهیان دشمن دیدند. دشمنان دست به تطاول و تعدی زدند و هر یک از ایشان را به طریقی شهید نمودند. در نتیجه حضرت سید میراحمد، یکه و تنها در میان انبوهی از دشمنان به وسط شهر شیراز روی آورد. پس به محله‌ی دزدک رسید و در آن هنگام، ظالمی از پشت سر ضربه‌ای بر فرق آن حضرت زد که ابرویش را شکافت و چند زخم کاری دیگر بر بدن ایشان وارد ساختند، تا حدی که ضعف فوق‌العاده‌ای بر او مستولی گردید، ولی با این حال، همچنان مردانه با آنان مبارزه می‌نمود و سرانجام به مکانی که اکنون تربت مقدس آن بزرگوار است، رسید و در آنجا از کثرت جراحات وارده با حالت ضعف از پای درآمد. سربازان بر گردش جمع شدند و نهایتاً آن حضرت را به شهادت رساندند.

آشکار شدن مدفن سید میراحمد(ع)
و سبب نامیده شدن ایشان به شاهچراغ

همانطور که اشاره شد تا زمان امیر عضدالدوله‌ی دیلمی کسی از مدفن حضرت سید میراحمد(ع) اطلاعی نداشت و آنچه روی قبر را پوشانده بود، تل خاکی بیش به نظر نمی‌رسید که در اطراف آن خانه‌های متعددی ساخته بودند که مسکن اهالی بود، از جمله پیرزنی در پایین آن تل، خانه‌ای گلی داشت و در هر شب جمعه، نیمه‌های شب چراغی را در بالای تل خاک در نهایت روشنایی می‌دید که تا طلوع صبح نورش به نظر می‌رسید. چند شب جمعه مراقب بود و روشنایی چراغ به همین کیفیت ادامه داشت تا اینکه با خود اندیشید شاید در این مکان مقبره‌ی یکی از اولیاء خدا یا یکی از امامزادگان باشد و بهتر دید که موضوع را با امیر عضدالدوله در میان بگذارد، پس در اولین فرصت امیر را ملاقات کرده و موضوع را کاملاً با وی در میان گذارد. امیر در ابتدا تعجب کرد، اما قرار بر این گذاشت تا در اولین شب جمعه به منزل پیرزن رفته و خود این موضوع را ببیند تا مطمئن شود. بنابراین چون شب جمعه فرا رسید، امیر به منزل پیرزن رفت و فرمود چنانچه آن روشنایی را مشاهده کردی مرا بیدار کن. در نیمه‌های شب چون پیرزن روشنایی خیره کننده را بر حسب معمول دید امیر را بیدار کرد و امیر از دیدن آن بسیار شگفت زده شد، پس به سمت آن روشنایی بر بالای تل شتافت، اما روشنایی و اثر آن را ندید چون به پایین برگشت باز آن روشنایی را مشاهده نمود و این عمل را هفت بار تکرار کرد و نتیجه یکسان بود. حیرت امیر دو چندان شد و با خود اندیشید که این آثار و علائم چگونه و از کجا می‌تواند باشد و آیا آنچه را می‌بینم در خواب است یا بیداری؟ در همین تحیر و تفکر به خواب فرو رفت و در عالم رؤیا سید بزرگوار و جلیل القدری را زیارت نمود که به او فرمود: ای امیر از چه در فکری؟ این محل، مدفن من است و من احمد بن موسی‌الکاظم هستم. پس محل مزبور را شکافتند و به لوحی از سنگ یشم رسیدند که بر آن نوشته شده بود السیدامیراحمد بن موسی‌الکاظم علیه‌السلام، چون سنگ را برداشتند، سردابی عمیق آشکار گشت و جسد مطهر آن حضرت را بدون تغییر یافتند. و بدین ترتیب، بر امیر ثابت شد که آنجا قبر سید امیر احمدبن موسی(ع) است. و چون شب‌های جمعه بر روی مزار آن حضرت، چراغی دیده می‌شد از آنجهت به شاهچراغ معروف گشت.

اولین بناء بر روضه‌ی مطهر حضرت احمد بن موسی (شاهچراغ)
افتحار شروع بناء روضه‌ی مطهر حضرت امامزاده احمدبن موسی‌الکاظم (ع) نصیب امیر عضدالدوله‌ی دیلمی فرزند حسن ملقب به رکن‌الدوله گردید و چون بقعه‌ی متبرکه به اتمام رسید، دستور داد همین تفصیل و جریان پیدایش مقبره‌ی مطهر را با آثار و علائم مذکور بر لوح سنگی منقوش نموده و بر درب روضه‌ی مطهر آن حضرت نصب نمایند و تا مدت زمانی آن سنگ باقی و برقرار بود و چون به واسطه‌ی گذشت ایام بعضی از خطوط و نقوش آن ریخته و زائل گردید، در زمان یکی از متولیان، تمام علماء شیراز جمع شده، صحت و مطابقت آن را تأیید و تصدیق نموده، مهر و امضا کردند. 
امیر عضدالدوله در سال 338 به امارت فارسی رسید و در سال 372 هجری قمری وفات یافت. از آنجایی که پیدایش تربت شریف امامزاده احمد بن موسی(ع) در زمان حکومت امیر عضدالدوله‌ی دیلمی بود می‌توان پیدایش مزار امامزاده و سال شروع ساختمان اولین بناء بقعه‌ی مبارکه را در فاصله‌ی سال‌های 338 تا 371 هجری قمری دانست. بنای اصلی امامزاده شاهچراغ به زمان اتابک ابوبکر سعدبن زنگی (658-628) تعلق دارد. گند قدیمی، بارها تعمیر شد تا اینکه سرانجام در سال 1337 شمسی برچیده گردید و به جای آن با مصالح جدید، گند سبکتر و قابل دوامی به همان طرح ساخته شد. بنای کنونی بقعه شامل ایوان اصلی در جانب مشرق، حرم وسیع، مسجدی در جانب مغرب حرم و نیز مقبره‌های متعددی متصل به بقعه می‌باشد.

/ 2 نظر / 74 بازدید
رضا

خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد نخواست او به منِ خسته ـ بی‌گمان ـ برسد شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشمِ خودت کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد چه می‌کنی؟ اگر او را که خواستی یک عمر به‌راحتی کسی از راه ناگهان برسد،... رها کنی برود از دلت جدا باشد به آن‌که دوست‌تَرَش داشته به آن برسد رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد گلایه‌ای نکنی بغض خویش را بخوری که هق! هق!... تو مبادا به گوششان برسد خدا کند که... نه! نفرین نمی‌کنم... نکند به او ـ که عاشق او بوده‌ام ـ زیان برسد خدا کند فقط این عشق از سرم برود خداکند که فقط زود آن زمان برسد

jouliet

بلاگ جالبی دارین :) [لبخند][گل][گل][گل] خوشحال می شم به بلاگم سری بزنید و اگر دوست داشتید لینکم کنید و بهم بگید تا من هم شما رو لینک کنم.. :) [لبخند][گل][گل][گل]