حضرت رقیّه (س) و داستانی از کرامت ایشان

«سر پدرش را برای او ببرید و جلویش بگذارید تا آرام شود.»
سر بریده‌ی امام حسین(ع) را در میان طبقی گذاشته و روی آن را با حوله‌ای پوشاندند و نزد رقیّه(س) آوردند و جلو او گذاردند. رقیّه(س) گفت: این کیست؟ من پدرم را می‌خواهم، غذا نمی‌خواهم. گفتند: پدر تو در همین جاست. رقیّه(س) حوله را برداشت و به سینه‌اش چسباند و می‌گریست و چنین می‌گفت: «ای بابا جان! چه کسی ترا به خونت رنگین کرد؟ باباجان! چه کسی رگهای گردنت را برید؟ بابا جان!‌چه کسی مرا در کودکی یتیم کرد؟ بابا جان! دختر بی‌بابا به چه کسی پناه ببرد تا بزرگ شود؟ بابا جان! کاش نابینا بودم و این منظره را نمی‌دیدم. بابا جان! کاش خاک را بالش زیر سر قرار می‌دادم، ولی محاسن ترا خضاب شده به خون نمی‌دیدم.» وقتی او را حرکت دادند، دیدند که جان به جانان سپرده است.
نوشته‌اند: پیکر پاک رقیّه(س) را غسل داده و کفن کردند و به خاک سپردند. آستانه‌ی حضرت رقیّه(س) هم اینک در شهر دمشق، در شمال شرقی مسجد اموی، به فاصله‌ی حدود سیصدمتر واقع شده است.
بیاد حضرت رقیّه(س)
بعضی گفته‌اند: هنگام بیرون آمدن از شام، زینب(س) و همراهان به یاد رقیّه(س) افتادند. زینب(س) به زنهای شام که به بدرقه‌ی آنها آمده بودند، فرمود: «ما از میان شما می‌رویم ولی یک دختر خردسال را در میان شما گذاشتیم، او در این شهر غریب است، کنار قبر او بروید و او را فراموش نکنید.» زینب(س) و همراهان تا دیوارهای شهر دیده می‌شد، به یاد رقیّه اشک می‌ریختند، آن دخترک ستمدیده، که هنگام آمدن به شام بلبل اهل‌بیت(ع) بوده و همواره سراغ بابا را می‌گرفت، ولی اکنون خاموش شده و در میان کاروان نیست.
کرامت حضرت رقیّه(س)
مرحوم حاج محمد هاشم خراسانی در منتخب‌التّواریخ آورده است که: عالم جلیل‌القدر، شیخ محمد علی شامی(که از جمله‌ی علماء و محصلین نجف اشرف است) به حقیر فرمود که جدّ مادری بلاواسطه‌ی من، جناب آقا سیّدابراهیم دمشقی(که نسبش منتهی می‌شود به سیّد مرتضی علم‌الهدی و سن شریفش بیش از نود سال بود)، سه دختر داشت و اولاد ذکور نداشت. شبی دختر بزرگشان، حضرت رقیّه(س) را در خواب دید که فرمود: به پدرت بگو به والی بگوید که میان قبر و لحد من آب افتاده و بدن من در اذیّت است، ‌بیاید و قبر مرا تعمیر کند. دخترش به سیّد عرض کرد اما سید از ترش حضرات اهل تسنن به خواب اعتنایی نکرد. شب بعد دختر دوم سید همین خواب را دید و به پدر گفت ولی پدر ترتیب اثر نداد. شب سوم دختر کوچک سید نیز همین خواب را دید و به پدر گفت، پدر باز هم ترتیب اثری نداد. شب چهارم خود سیّد حضرت رقیّه(س) را در خواب دید که با عتاب فرمود: چرا والی را خبر نکردی؟ سید بیدار شد و صبح نزد والی شام رفت و خوابش را به والی گفت. والی دستور داد علماء و صلحاء شام از سنی و شیعه غسل کرده و لباسهای پاکیزه بپوشند و رهسپار حرم رقیّه(س) گردند اما بنابراین شد که قفل به دست هر کس باز شد همان کس برود و قبر را نبش کند و جسد مطهره را بیرون بیاورد تا قبر را تعمیر کنند. بزرگان و علماء شیعه و سنی در کمال آداب غسل کردند و لباسهای نظیف در بر کردند اما قفل به دست هیچکس باز نشد مگر به دست مرحوم سید. وقتی میان حرم مشرّف شدند، کلنگ هیچیک به زمین اثر نکرد مگر کلنگ سید ابراهیم. سپس حرم را خلوت کردند و لحد را شکافتند، دیدند بدن نازنین حضرت رقیّه(س) میان لحد و کفن صحیح و سالم است، اما آب زیادی میان لحد جمع شده است. سید بدن شریف را از میان لحد بیرون آورد و روی زانوی خود نهاد و سه روز به همین گونه بالای زانوی خود نگه داشت و پیوسته گریه می‌کرد تا وقتی که قبر مطهر حضرت رقیّه(س) را تعمیر کردند. اوقات نماز که می‌شد، سید بدن حضرت را روی شیء پاکیزه‌ای می‌گذاشت و بعد از فراغ، دوباره برداشته و روی زانو می‌نهاد. پس از تعمیر قبر، سید بدن حضرت را دفن کردند و دعا کرد خداوند پسری به او مرحمت نماید. دعای سید مستجاب شد و در آن سن پیری، خداوند به او پسری مرحمت فرمود که نامش را سیدمصطفی گذاشت. 
بعد از این قضیه، والی، شرح ماجرا را به سلطان وقت نوشت، او هم تولیت زینبیّه و مرقد شریف رقیّه(س) را به سید ابراهیم مذکور واگذار نمود و پس از وی فرزندش سید مصطفی متولّی آستانه‌ی مبارکه شد و در زمان ناقل، تولیّت به آقای سیدعباس نوه‌ی سیدابراهیم واگذار گردید. گویا این کرامت در حدود سال 1280 هجری واقع شده است.

/ 0 نظر / 10 بازدید