حضرت علی‌اصغر(ع)

شهادت علی‌اصغر(ع) مصیبت بزرگی برای ابا عبدالله(ع) بود و عظمت مصیبت این کودک چنان است که حضرت برای هیچکس روز عاشورا نماز نخواند مگر برای این طفل رضیع و هیچیک از شهدا را دفن نکرد مگر علی‌اصغر(ع) را و نمی‌گذاشت خون او بر زمین بریزد و بسیار در شهادت او پریشان گشت و نیز در روز یازدهم محرم هنگامیکه سکینه‌(س) کنار پیکرهای شهدا آمد آنقدر گریه کرد تا بیهوش شد امام حسین(ع) در عالم بی‌هوشی به او اشعاری آموخت که برای شیعیان بخواند و برخی از آن اشعار چنین است: 
ای کاش در روز عاشورا همه‌ی شما می‌بودید و می‌دیدید که چگونه برای کودکم طلب آب کردم، دشمنان رحم نکردند و بجای آب گوارا، کودکم را با تیر ظلم سیراب نمودند ... 
برخی از مورخان از این طفل، به قرآن بغلی حضرت سید‌الشهداء(ع) یاد کرده‌اند. مسعودی و ابوالفرج اصفهانی و طبری نوشته‌اند چون حسین(ع) تنها ماند، به طرف خیمه‌گاه آمد و طفل را خواست تا با او وداع کند، خواهرش زینب(س) کودک را آورد، حسین(ع) طفل را از دست او گرفت و در بغل خویش نهاد، در حالیکه می‌خواست او را ببوسد، ناگاه تیری بیامد و به گلوی طفل نشست. گویند حسین(ع) خون را به کف می‌گرفت و به سوی آسمان می‌افشاند و می‌گفت: خداوندا !‌ این کودک من در نزد تو از ناقه‌ی صالح پست‌تر نمی‌باشد، خداوندا !‌ اگر یاری ما را از آسمان بازگرفته‌ای پس این پیشامد را خیر ما قرار ده، از این ستمکاران انتقام ما را بگیر، همانا آنچه بر ما می‌گذرد و تو می‌بینی، بر من گران نیست، یا ارحم الراحمین. 
حضرت امام محمد باقر(ع) فرموده است: از این خون، قطره‌ای بر زمین نریخت و پس از آن حسین(ع) قبری در پهلوی خیمه‌گاه کند و به دست خویش آن کودک را به خاک سپرد. 
در منتخب التواریخ است که در واقعه‌ی کربلا، سرهای همه‌ی شهدا را از بدن جدا کردند مگر سر علی‌اصغر(ع) و سر جناب حرّ بن ریاحی که قبیله‌اش جسد وی را از میان شهدا بیرون بردند. 
در روایت دیگری آمده است که هنگامی که علی‌اصغر(ع) در آغوش امام حسین(ع) پرپر می‌زد، یکی از ظالمین به نام حصین‌بن تمیم تیری به سوی امام حسین(ع) انداخت که به لب‌های امام اصابت کرد و خون از لب‌هایش جاری شد. امام گریست و به خدا عرض کرد؛ خدایا ! آنچه را که دشمن بر من و فرزندان و بستگانم وارد ساختند، به پیشگاه تو شکایت می‌کنم. و به نقل ابی مخنف، جنازه‌ی علی‌اصغر(ع) را در حالیکه خونش بر سینه‌اش جاری بود، به سوی خیمه آورد. سکینه‌(س) به استقبال پدر شتافت و عرض کرد: پدر جان، گویا برادرم اصغر(ع) را سیراب کردی؟ امام در حالیکه می‌گریست فرمود: دخترم بیا برادرت را بگیر که بر اثر تیر دشمن، سرش جدا شده است.
حمیدبن مسلم می‌گوید، به کودک مقتول در دست پدر نگاه می‌کردم، دیدم زنی از خیمه‌ بیرون آمد و سراسیمه صدا می‌زد: آه فرزند مقتولم، آه میوه‌ی دلم ... و به دنبال وی، دختران حرم رسول خدا(ص) بیرون ریختند و گریه کردند. گفتم این زن کیست؟ گفتند ام کلثوم است و آن دختران، فاطمه‌(س)، سکینه(س) و رقیه‌(س) هستند. دیدگانم از اشک پر شد و نتوانستم خودداری کنم.

یاد کردن امام حسین(ع) یاران خود را 
پس از شهادت حضرت علی‌اصغر(ع) و یاران و اصحاب، امام(ع) خود را یکه و تنها دید. در بحار از ابی مخنف آمده است که: امام حسین(ع) به آن گروه نزدیک شد و فرمود: وای بر شما برای چه با من می‌جنگید؟ آیا حقی را رها نموده‌ام؟ یا روشی را تغییر داده‌ام؟ یا شریعتی را عوض کرده‌ام؟ گفتند با تو برای این می‌جنگیم که با پدرت دشمنی داریم، بخاطر آنچه در جنگ بدر و حنین به بزرگان ما کرده‌است. 
هنگامی که سخنان آنها را شنید به سختی گریست و به طرف راست و چپ خود نگاه کرد، کسی را از یاران خود ندید مگر اینکه پیشانی او به خاک رسیده و مرگ صدای او را خاموش ساخته... صدا زد ای مسلم بن عقیل، ای هانی‌بن عروه ... ای حبیب بن مظاهر ... ای زهیربن قین ... یا ابطال الصفا ... یا فرسان الهیجاء(ای دلیران با صفا و سواران جنگ) از چیست که صدایتان می‌زنم مرا جواب نمی‌دهید؟! شما را می‌خوانم، نمی‌شنوید؟!. شما در خوابید، امیدوارم بیدار شودی. مگر دوستی شما از امامتان برگشته که او را یاری نمی‌کنید؟ ... این زنان اهل بیت پیامبر(ص) خدایند که برای نبودن شما ناله‌هایشان بلند است. ای بزرگواران!‌ از خوابتان برخیزید و سرکشان را از حرم رسول خدا(ص) دور کنید... اگر چه مرگ شما را به خاک انداخته، روزگار خیانتکار به شما بی‌وفایی کرد و گرنه از خواندن من کوتاهی نمی‌کردید و از یاری من قدم به عقب نمی‌گذاشتید... این است که ما بر شما اندوهناکیم و به شما می‌رسیم... 
طبری می‌گوید هفده نفر از جوانان با امام حسین(ع) بودند، هنگامی که تنها ماند و با او غیر از علی‌بن الحسین و طفل شیرخوار علی‌اصغر(ع) نمانده بود، کودک را گرفت تا وداع کند، ناگاه تیری آمد بر گلوگاه او رسید و او را کشت، پس از آن امام حسین(ع) با غلاف شمشیرش برای کودک گودالی کند و او را خون آلود دفن کرد.
به روایت دیگر، امام حسین(ع) علی‌اصغر(ع) را در آغوش گرفت و به سوی لشکریان دشمن رفت و فرمود: شما برادران و فرزندان و یارانم را کشتید و از آنها جز این کودک، باقی نمانده که از شدت تشنگی مثل مرغ، دهان باز می‌کند و می‌بندد. مردم! این کودک، گناهی ندارد. نزد شما آورده‌ام که به او آب دهید. ای مردم!‌ اگر به من رحم نمی‌کنید به این کودک رحم کنید آیا نمی‌بینید که چگونه از شدت تشنگی دهان را باز و بسته می‌کند؟
هنوز سخن امام تمام نشده بود که به اشاره‌ی عمر سعد، حرملة بن کاهل اسدی، گلوی نازک علی‌اصغر(ع) را هدف تیر سه شعبه‌اش قرار داد و گلوی کودک شش‌ماهه را از گوش تا گوش بُرید.

 

منبع: آشنایی با فرزندان و یاران چهارده معصوم علیهم‌السلام، احمد امیری پور 

/ 0 نظر / 63 بازدید