داستان حضرت یوسف علیه‌السلام 1

خوابی که یوسف دیده بود چون رازی در سینه‌ی او و پدرش ماند و نزد کسی بازگو نشد، اما نگرانی یعقوب پایان نیافت. پدر همیشه نگران حسادت‌های پسران نسبت به یوسف بود. او می‌دانست که برادران یوسف از علاقه‌ی شدید پدر به فرزندی که از مادر آنها نیست رنج می‌بردند، هرچند یعقوب همیشه سعی می‌کرد میان فرزندانش به عدالت رفتار کند و هیچکدام را از محبت خود بی‌نصیب نگذارد، اما مگر می‌شد به یوسف زیبارو که دیدنش دل پدر را شاد می‌کرد و حرف زدنش شیرینی عسل در کام او می‌ریخت علاقه‌ی بیشتری نداشته باشد،‌ یوسف در میان دوازده فرزند یعقوب، چیز دیگری بود، او نسبت به برادرانش امتیاز و ویژگی زیادی داشت. نه این که فقط یوسف زیبارو و نیک‌کردار بود، نه اینکه فرزند اولین همسر یعقوب، راحیل بود، بلکه یوسف برگزیده‌ی خدا بود و یعقوب در چهره‌ی زیبای او نور معنویت می‌دید، همان نوری که در چهره‌ی پدرش اسحاق و جدش ابراهیم آشکار بود. خواب یوسف علاقه‌ی پدر را به او افزود و علاقه‌ی پدر مورد خشم و حسادت برادران شد.
یک روز برادران یوسف گرد هم جمع بودند،‌ آنها از هر دری خسن گفتند تا حرف به یعقوب و فرزندان راحیل کشید. ده برادر که خود را لایق‌تر و قوی‌تر از یوسف و بنیامین می‌دیدند و آن دو کودک را سزاوار آنهمه توجه و محبت از طرف پدر نمی‌دانستند گفتند: 
- یوسف و برادرش نزد پدرمان از ما که گروهی نیرومندیم محبوب‌ترند. پدرمان در گمراهی آشکار است. {سوره‌ی یوسف، آیه‌ی 8} 
- یوسف را بکشید یا به سرزمینی دور دست بیفکنید تا علاقه‌ی پدر تنها به شما باشد. {سوره‌ی یوسف، آیه‌ی 9} 
یکی از برادران با نقشه‌ی قتل یوسف مخالف بود. به دیگران اعتراض کرد و گفت: چرا گِرِهی که با دست باز می‌شود می‌خواهید با دندان باز کنید. برادران از او پرسیدند آیا تو فکر بهتری داری؟ 
او گفت: 
- یوسف را نکشید، اگر می‌خواهید کاری انجام دهید او را به قعر چاه افکنید. {سوره‌ی یوسف، آیه‌ی 10} 
مدتی برادران به فکر فرو رفتند. پیشنهاد آخر فکر خوبی بود. برادری که مخالف کشتن یوسف بود وقتی برادران را آماده‌ی پذیرفتن پیشنهاد خود دید از سکوت تفکرآمیزشان استفاده کرد و ادامه داد: 
- در این صورت دست ما به خون برادرمان آلوده نخواهد شد.
بازهم سکوت بود و حالت تفکری که در چهره‌ها موج می‌زد، اگر کسی به حرف نمی‌آمد و اعتراضی نمی‌کرد نشانه‌ی پذیرفتن نقشه‌ی او بود اما یکی از برادران سکوت را شکست و گفت:
- اگر یوسف را بکشیم برای همیشه از شر او خلاص می‌شویم، اما اگر او را در چاه بیندازیم آنگاه او زنده می‌ماند و راز ما فاش خواهد شد.
برادری که مخالف قتل یوسف بود بلافاصله توضیح داد: 
- او را به چاهی که در مسیر قافله‌ها و کاروان‌هاست می‌اندازیم، بی‌گمان کاروانیان او را از چاه می‌گیرند و همراه خود به مکان دوری می‌برند. 
پاسخ قانع‌کننده‌ای بود – نُه برادر در مقابل حرف او سر تکان دادند. آنها تصمیم گرفتند تا در وقت مناسب آن نقشه را اجرا کنند.
اما آنها چگونه می‌توانستند یوسف را از یعقوب جدا کنند و با خود به بیابان ببرند؟ این پرسشی بود که فکر ده برادر را در پنجه‌ی خود گرفته بود. همه می‌دانستند علاقه‌ی یعقوب به یوسف بیش از آن است که او را حتی مدت کوتاهی از خود دور کند، اما همین علاقه باعث می‌شد که اگر چیزی به نفع یوسف باشد یعقوب از او دریغ نکند. پس باید کاری کرد که دل یعقوب را بدست آورد و از چیزی در نزد او سخن گفت که برای یوسف خوشایند باشد. 
ده برادر به نزد پدر رفتند، مدتی درخیمه‌ی بزرگ او خاموش نشستند، هر کدام منتظر بود تا دیگری به حرف آید و پیشنهاد آنها را به پدر بگوید. 
یکی از آنها که جسورتر و بی‌پرواتر بود سربلند کرد و لحظه‌ای در چهره‌ی کنجکاو و هوشیار پدر خیره شد و سپس گفت: 
- پدر جان، ما همه فرزندان توییم، هرچند همه از یک مادر نیستیم اما فرزندان «راحیل» و «لعیا» و دیگران دوازده برادرند که به یکدیگر مهر می‌ورزند و هر کدام از نیکی در حق دیگری کوتاهی نمی‌کند. ما ده برادر هر روز به صحرا می‌رویم و گوسفندان بی‌شمار تو را می‌چرانیم و از مزارع تو مراقبت می‌کنیم، هر روز وقتی در هوای آزاد دشت به کار یا استراحت مشغولیم، جای برادرمان یوسف را در کنارمان خالی می‌بینیم و دوست داریم او نیز به جمع ما بپیوندد و همراهما باشد. اجازه دهید یوسف نیز با ما باشد چرا که او در سنی است که به تجربه و کار نیاز دارد و می‌تواند همراه ما در صحرا چیزهایی بیاموزد و در واقع گردش کند.
چهره‌ی کنجکاو یعقوب از شنیدن سخنان فرزندش در هم رفت و رنگی از نگرانی و غم به خود گرفت. یعقوب ناباورانه به پسرانش چشم دوخت.
در نگاهشان خواند که همه یک رای و یک عقیده دارند، در دل نگران شد اما راه به شک و تردید نداد، چرا که تا آن روز اینقدر پسرانش را آرام و ملایم ندیده بود. پسرانی که هر کدام جوانی نیرومند و خشن بار آمده بودند و زندگی در دشت و انجام کارهای دشوار از آنها مردانی سرسخت و نیرومند ساخته بود، اما پرسشی فکر یعقوب را به خود مشغول کرده بود.
- چرا آنها اصرار دارند یوسف را به همراه خود ببرند؟ آیا این موضوع نشانه‌ی مهر و محبت برادران به برادر کوچکتر است یا ... ؟
سکوت یعقوب طولانی شد. یکی از برادران گفت:
- ای پدر، برای چه ما را درباره‌ی یوسف، امین نمی‌شماری، در صورتی که ما از خیرخواهان اوئیم، فردا او را همراه ما بفرست که بگردد و بازی کند، و ما او را محافظت می‌کنیم. 
یعقوب نمی‌خواست بی‌دلیل قضاوتی درباره‌ی سخنان پسران خود بکند هرچند نگرانی شدیدی از آنها نسبت به یوسف داشت که نمی‌توانست در برابرشان اظهار کند، پس به آنها گفت:
- من از اینکه او را ببرید غمگین می‌شوم و می‌ترسم گرگ او را بخورد و شما از او غافل باشید. {سوره‌ی یوسف، آیه‌ی 13}
برادر دیگر به حرف آمد و پاسخ داد: 
- اگر با وجود ما که گروهی نیرومندیم گرگ او را بخورد، براستی که ما زیانکار خواهیم بود و دیگری گفت: 
- ما به تو اطمینان می‌دهیم پدر! 
یعقوب به ناچار پذیرفت و بعد از سفارش‌های بسیار، یوسف را به برادران سپرد تا به همراه آنها به صحرا برود. صبح زود در خنکای نسیم، برادران آماده‌ی رفتن شدند،‌ گوسفندان را از میان حصاره‌های چوبی بیرون راندند و ابزارکار و بقچه‌ی غذا با خود برداشتند. یعقوب آنها را تا مسافتی همراهی کرد. برادران برای اینکه خیال پدر را از طرف یوسف راحت کنند، از همان جا به بازی با یوسف پرداختند و هر کدام در بدوش کشیدن او از هم سبقت گرفتند. سخنان نرم و شیرینشان با یوسف به همراه نوازش‌های پی‌درپی ادامه داشت تا آنکه از چشم یعقوب دور شدند.

پایان قسمت اول
منبع: قصه‌های آسمانی، غلامرضا آبروی

/ 0 نظر / 15 بازدید