شیطان

خداوند، آدم را با علم و دانشی که بر همه‌ی مخلوقات پوشیده بود، برتری داد، و شیطان این برتری را ندیده گرفت و بر عقیده‌ی کفرآلود خود پافشاری کرد. خداوند در برابر کفر و عصیان او، او را از درگاه خود راند و به او فرمود: از صف فرشتگان خارج شود، تو از مقام قرب رانده و مطرودی و تا روز قیامت لعنت و نفرین من بر تو خواهد بود.
شیطان به التماس و زاری گفت: پس تا روز قیامت به من مهلت بده. خداوند خواهش او را پذیرفت و فرمود: تو تا روز معین مهلت داری. 
شیطان با ناسپاسی گفت:
- به عزّتت سوگند که همه را جداً از راه به‌در می‌برم مگر آن بندگان پاکدل تو را. 
خداوند، شیطان را از پیش خود راند و فرمود: جهنم را از تو و از هر کس از آنان که از تو پیروی کند خواهم انباشت.
شیطان که شش هزار سال خدا را عبادت کرده بود و جزو فرشتگان مقرب خداوند بود با خواری و ذلت از صف فرشتگان خارج شد و از آسمان‌ها فرود آمد تا وسوسه آغاز کند. او از آسایش آدم و همسرش، و محرومیت خویش از رحمت خدا و بهشت غضبناک بود. باید کاری می‌کرد تا آن تصویر زیبا و باشکوه که در چشم فرشتگان تصویری زیبا از خلقت بود از رونق و رواج بیفتد و آدم خوار گردد. در نظرش کسی جز آدم علت رانده شدن او از درگاه الهی نبود. شیطان مخفیانه به باغ وارد شد و وسوسه آغاز کرد او چیزی را که از خاطر آدم و حوا رفته بود به یاد آنها آورد. آن درخت را که خدا از نزدیک شدن به آن نهی کرده بود به آنها نشان داد و گفت: 
- پروردگارتان شما را از این درخت نهی نکرده مگر به خاطر اینکه اگر از آن بخورید، فرشته خواهید شد. یا جاودانه در بهشت خواهید ماند.
وسوسه‌ی غریبی بود؛ حرفی بود که آدم و حوا نه شنیده بودند و نه به آن فکر کرده بودند. حرفی که پر از دغدغه و پریشانی روح و دل بود: «پس این زندگی و عشق ابدی نیست؟ چگونه می‌توان از اینهمه زیبایی و شکوه دل کند؟ آیا از این لذت رویایی محروم خواهیم شد؟»
نگاه ابلیس به حوا بود و نگاه حوا به درخت، اما آدم به جایی نگاه نمی‌کرد. چشم به دورن خود داشت که از حسی تازه آشفته بود. و آشفتگی، خود حسی تازه بود که عذابش می‌داد، و عذاب چیزی ناشناخته، صدای ابلیس تکرار می‌شد:
- اگر از آن بخورید در بهشت جاویدان خواهید بود.
آدم روی از ابلیس برگرداند، نگاهش به حوا افتاد که چهره‌اش رنگ باخته بود و زیبایی همیشگی را نداشت. در نگاهش خواهشی بود که معنایی کمتر از سخنان ابلیس نداشت، از حوا نیز روی گردانید و این بار درخت بود که مقابل چشمانش قد می‌کشید و با شاخه‌های بلند و پر بارش او را به سوی خویش می‌خواند.
- سوگند می‌خورم که قصد و نیتی، جز خیرخواهی شما ندارم و نمی‌خواهم به شما صدمه‌ای وارد شود.
آدم سر در میان دو دست گرفت چشم بر هر چه می‌دید بست اما گوش‌هایش بر سخنان پر وسوسه ابلیس باز بود.
- بوی میوه‌ی این درخت بسیار مطبوع و طعم آن بی‌نظیر است. ببینید چه رنگی دارد. آیا زیباتر و بهتر از آن در این باغ دیده‌اید؟
آدم سر برداشت و نگاه کرد. هرگز در تمام باغ درختی به آن زیبایی و میوه‌ای به آن مطبوعی ندیده بود. اما... حوا را دید که آن خواهش و نیاز در نگاهش موج می‌زند. و عاقبت لحظه‌ی غفلت فرا رسید. آدم و حوا از آن میوه خوردند و از دستور خدا سرپیچی کردند.
خدا نعمت خویش را از آنان گرفت و بهشت را بر آنان تحریم کرد و به آنان یادآوری نمود: «مگر من شما را از این درخت منع نکردم و به شما نگفتم شیطان دشمن آشکار شماست!» غفلت موجب پشیمانی شد و پشیمانی توبه را بر زبان جاری ساخت.
- پروردگارا! ما به خویشتن ستم کردیم اگر ما را نبخشی و بر ما رحم نکنی از زیانکاران خواهیم بود.
خداوند توبه‌ی آنها را پذیرفت اما باید تاوان این غفلت را می‌پرداختند.
- از مقام خویش فرود آیید، از بهشت خارج شوید و در زمین جایگزین شوید! آدم و حوا با سری افکنده و دلی پر از حسرت از آن باغ سبز و بزرگ خارج شدند و به زمین فرود آمدند؛ جایی که زندگی به گونه‌ای دیگر آغاز می‌شد، زیرا خدا گفته بود که در زمین بعضی از شما با بعضی دیگر دشمن خواهید بود و برای شما در زمین قرارگاه و وسیله‌ی بهره‌گیری تا زمان معینی است. در زمین زنده می‌شوید و در آن می‌میرید و در رستاخیز از آن خارج می‌شوید.مژه

/ 0 نظر / 12 بازدید