حضرت علی‌اکبر(ع)

علی‌اکبر(ع) دارای فضائل بسیاری بود و سخن امام حسین(ع) گویای این حقیقت است که فرمود: علی‌اکبر از نظر جمال و کمال و سخن گفتن شبیه‌ترین مردم به رسول‌خدا(ص) بود و هرگاه مشتاق دیدار پیامبر می‌شدیم به چهره‌ی علی‌اکبر(ع) می‌نگریستیم. به همین جهت بود که وقتی فرزند خود را در روز عاشورا آغشته به خود دید بر آن حضرت بسیار سخت آمد.

گفتگوی امام حسین(ع) و علی‌اکبر(ع) در مسیر کربلا
امام حسین(ع) همراه بستگان و یاران از مکه به سوی عراق، منزل به منزل حرکت کردند و از مناطقی چون تنعیم، صفاح، ذات عرق، خزیمه، زَرود، حاجز، ذوحسم، ثعلبیه، شقوق، زباله، بطن العقبه، شراف، بیضه، رهیمه، قادسیه، عذیب و قصر بنی مقاتل، عبور نمودند تا بالاخره به روستاهای کربلا و خود کربلا رسیدند. در مسیر راه حوادث و گفتگوهایی بین آن حضرت و افراد مختلف صورت گرفت و آن حضرت در هر فرصت مناسبی مردم را به یاری و پیوستن به نهضت دعوت می‌کرد. در سرزمین ثعلبیه، هنگام ظهر امام حسین(ع) اندکی خوابید و سپس بیدار شد و فرمود: در خواب دیدم هاتفی می‌گفت، شما به سرعت عبور می‌کنید و مرگ نیز به سرعت شما را به سوی بهشت می‌برد. علی‌اکبر(ع) عرض کرد: آیا ما بر حق نیستیم؟ امام حسین(ع) فرمود: پسرم آری به آن کسی که بازگشت بندگان به سوی اوست، ما بر حق هستیم. علی‌اکبر(ع) گفت: بنابراین باکی از مرگ نداریم. امام حسین(ع) فرمود: پسرم خداوند بهترین پاداش را که از جانب پدر به فرزند داده به تو عطا فرماید.

علی‌اکبر(ع) در میدان جنگ و شهادت او
در سرزمین کربلا، پس از آنکه از یاران امام حسین(ع) غیر از بنی‌هاشم، کسی باقی نماند و همه به شهادت رسیدند، علی‌اکبر(ع) نخستین نفر از بنی‌هاشم بود که پس از اجازه از پدر به میدان جنگ رفت. در آن لحظه، امام حسین(ع) نگاهی از روی ناامیدی به علی‌اکبر(ع) کرد و چشمانش را به زیر انداخت و گریه نمود. روایت شده است که امام حسین(ع) صورت خود را به طرف آسمان بلند نمود و عرض کرد: 
«خدایا بر این گروه گواه باش جوانی به نبر با ایشان می‌رود که در سرشت و رفتار و گفتار، شبیه‌ترین مردم به پیامبر(ص) تو است به طوری که هرگاه آرزوی دیدار پیامبرت را داشتیم به صورت این جوان نگاه می‌کردیم، خدایا برکات زمین را از آنان بازدار و آنان را پراکنده بگردان و در راه‌های گوناگون و جدا از هم قرار بده و هرگز فرمانروایان را از آنان خرسند مگردان، زیرا این گروه، ما را دعوت کردند تا یاریمان کنند و چون دعوتشان را پذیرفتیم، با ما دشمنی کردند و به کارزار پرداختند.»
آنگاه امام حسین(ع)، بر عمر بن سعد بانگ برآورد که از ما چه می‌خواهی، خدا پیوند خویشاوندی تو را گسسته کند و کارهای ترا ناخجسته نماید و پس از من کسی را بر تو چیره و پیروز گرداند که ترا با کیفری سخت بکشد، همچنان که پیوند مرا گسستی و خویشاوندی مرا با پیامبرخدا(ص) پاس نداشتی.
آنگاه حضرت علی‌اکبر(ع) بر آن گروه تاخت و گفت: «من علی پسر حسینم، سوگند به خانه‌ی خدا که ما از شَبَث و شمر فرومایه، به پیامبر(ص) سزاوارتر و شایسته‌تریم. من آنقدر به شما شمشیر می‌زنم تا شمشیر در پیچ و تاب افتد، آن هم شمشیر زدن جوان هاشمی علوی و من امروز از پدرم پشتیبانی می‌نمایم. به خدا سوگند نباید ابن‌زیاد لاف زَنِ گزافه‌گو برای ما فرمان براند و دستور دهد.» سرانجام چندین بار بر آن گروه تاخت و بسیاری از آنان را کشت.
سپس حضرت علی‌اکبر(ص) نزد پدرش بازگشت و در حالی که آسیب زیادی به او رسیده بود، عرض کرد: پدر جان! تشنگی مرا کشت و سنگینی سلاح مرا به رنج و سختی انداخت و تاب و توان را از من گرفت. آیا جرعه‌ی آبی هست تا بنوشم و در نبرد با دشمنان نیرو بگیرم؟ امام حسین(ع) گریست و فرمود: ای پسرجان! اندکی جنگ کن، زیرا به زودی جدّ خود محمد(ص) را دیدار می‌نمایی و او جامی پُر به تو بنوشاند که دیگر هرگز تشنه نشوی. ای پسرجان! زبان خود را نزدیک بیاور. پس زبان علی‌اکبر(ع) را در دهان مبارک خود گذاشت و آن را مکید و انگشتر خویش را به او داد و فرمود: آن را در دهان خود بگذار و برای جنگ با دشمن برگرد، که من امید دارم پیش از آنکه شب فرا رسد، جدّ تو جامی پر به تو بنوشاند که هرگز تشنه نشوی. آنگاه حضرت علی‌اکبر(ع) بازگشت و این رجز را خواند:
«در کارزار است که حقیقت درونی افراد آشکار می‌گردد و پس از کارزار است که درستی ادعاها روشن می‌شود. به خدای پروردگار عرش سوگند که از آنان دست بر نمی‌داریم، مگر اینکه شمشیرهایشان به غلاف برگردد.» پس حضرت علی‌اکبر(ع) همچنان کارزار کرد و تعداد زیادی از آنان را کشت و کوفیان از کشتن وی پرهیز می‌کردند و می‌ترسیدند. آنگاه مرّه‌بن منقذبن نعمان عبدی، حضرت علی‌اکبر(ع) را دید و گفت: گناه همه‌ی عرب به گردن من اگر این جوان از نزد من بگذرد و همین کار را دوباره انجام دهد و من پدرش را به عزایش ننشانم. حضرت‌علی‌اکبر(ع) با شمشیر می‌تاخت و حمله‌ می‌کرد تا آنکه مرّه‌بن‌منقذ راه را بر او بست و به وی نیزه‌ای زد و او را از پای در آورد. سپس دشمنان اطراف او را گرفتند و محاصره‌اش کردند و با شمشیرهایشان آنقدر بر آن جوان زدند تا او را قطعه‌قطعه کردند. وقتی روح مبارکش به حنجر او رسید، با صدای بلند فریاد زد: ای پدر! این جدّ من، پیامبر(ص) است که جامی پُر به من نوشاند بطوری که هرگز تشنه نخواهم شد و می‌فرماید بشتاب، بشتاب که برای تو جامی آماده است که این ساعت، آن را بنوشی. سیدبن‌طاووس می‌گوید: امام حسین(ع) بر بالین علی‌اکبر(ع) آمد و ایستاد و صورت خود را بر صورت او گذاشت. حمیدبن مسلم نیز می‌گوید: در روز عاشورا این سخن را از امام حسین(ع) شنیدم که می‌فرمود: ای پسر جان من! خدا بکشد آن گروهی که ترا کشتند و در برابر خدای بخشنده موضع‌گیری کردند و در شکستن حرمت و آبروی پیامبر(ص) بی‌باکی نمودند. و در اینجا بود که اشک در دیدگان امام حسین(ع) حلقه زد و سپس فرمود: ای علی‌اکبر! پس از تو خاک بر سر دنیا باد. در روضه‌الصفا نقل شده است که: صدای امام حسین(ع) به گریه بلند شد بطوری که تا آن زمان صدای گریه‌ی او را به این بلندی کسی نشنیده بود. شیخ مفید می‌گوید: زینب(س) خواهر امام حسین(ع)، در این هنگام از سراپرده شتابان بیرون آمد و فریاد زد: ای برادر، ای پسر برادر! تا آنکه خود را بر روی بدن علی‌اکبر(ع) انداخت. امام حسین(ع) سر خواهر خود را از روی بدن فرزند خویش بلند کرد و او را به خیمه بازگرداند و به جوانان هاشمی فرمود: برادر خود را بردارید. پس بدن او را از روی خاک برداشتند و در خیمه‌ای که در برابر آن جنگ می‌کردند، گذاشتند.


منبع: آشنایی با فرزندان و یاران چهارده‌معصوم، احمدامیری پور

/ 1 نظر / 139 بازدید
هستیا

خیلی مفید بود همیشه بهاری باشین[گل]