عمار یاسر

در آن زمان در مکه حکومت قبیله‌ای حکمفرما بود و افراد بیگانه در صورتی تأمین جانی و مالی داشتند که به یکی از قبایل می‌پیوستند و در سایه‌ی حمایت آن قبیله می‌توانستند به زندگی خود ادامه دهند بدین جهت یاسر به ابوحذیفه بزرگ قبیله‌ی بنی‌مخزوم ملحق شد و با یکی از کنیزان او بنام سمیه ازدواج کرد و نخستین ثمره‌ی این ازدواج عماریاسر بود که در مکه چشم به جهان گشود... عمار و پدر و مادرش بعد از مسلمان شدن از کفار قریش شکنجه‌های بسیار دیدند تا آنکه پدر و مادرش زیر شکنجه جان باختند ولی عمار با تقیه کردن از مرگ رهایی یافت و در بیعت الرضوان و جنگ‌های بدر، اُحُد، خندق و سایر جنگ‌های اسلامی زمان پیامبر(ص) و همچنین در فتوحات اسلامی زمان خلفاء شرکت داشت. عمار بعد از فتح عراق به کوفه رفت و آنجا ماند و در دوران حکومت عمر، مدتی نیز استاندار کوفه بود... . عمار یکی از کسانی بود که به کارهای عثمان اعتراض می‌کرد و بر او شورید تا اینکه سرانجام عثمان را کشتند. عمار در جنگ‌های زمان حضرت علی(ع) نیز شرکت داشت و از فدائیان و جان‌نثاران آن حضرت بود تا آنکه عاقبت در جریان جنگ صفین درسال 37 هجری قمری در سن 94 سالگی شهید گردید.

اسلام آوردن عماریاسر
عماریاسر در همان روزهایی که پیامبر(ص) در خانه‌ی ارقم بسر می‌برد، مسلمان شد. او و صهیب رومی در یک روز اسلام آوردند. عمار می‌گوید: به قصد ملاقات پیامبر(ص)‌ به خانه‌ی ارقم رفتم که صهیب رومی را جلو در منتظر دیدم، پرسیدم اینجا چه می‌کنی؟ گفت شما اینجا چه کار دارید؟ گفتم: آمده‌ام تا سخنان محمد(ص)‌را بشنوم. صهیب گفت مقصود من هم همین است سپس به اتفاق نزد پیامبر(ص) رفتیم و آن حضرت ما را به اسلام دعوت کرد و ما هم پذیرفتیم و مسلمان شدیم. تا آخر روز در خدمت پیامبر(ص) بودیم و چون شب فرا رسید و تاریکی همه جار را فرا گرفت، به خانه‌های خود برگشتیم.

شکنجه‌های قریش بر خاندان یاسر
خاندان یاسر در راه حفظ دین و عقیده‌ی خود مصائب و آزار فراوان دیدند ولی با همه‌ی این مصیبت‌ها پایداری کردند تا سرانجام یاسر و همسرش(سمیه) در این راه شهید شدند. بنی مخزوم که حلیف خاندان یاسر و مالک سمیه بودند، حتی پس از آزادی سمیه هم بیش از دیگران این خاندان را شکنجه می‌دادند. در روزهای گرم تابستان، آن هم در محیط حجاز نزدیک ظهر هنگامی که ریگ‌های زمین کاملاً داغ شده بود، ایشان را برهنه روی زمین می‌خوابانیدند و کتک می‌زدند و گاهی که مقارن این حالات، پیامبر(ص) بر ایشان عبور می‌کرد و ایشان را تحت شکنجه می‌دید، می‌فرمود: ای خاندان یاسر، شکیبایی کنید که وعده‌گاه شما بهشت است. مشرکین با دیدن پیامبر(ص) بر آزارشان می‌افزودند ولی سخنان پیامبر(ص) نیز روح تازه‌ای در کالبد ایشان می‌دمید و بر بردباری و پایداریشان می‌افزود. گاهی اوقات تنها به گرمی آفتاب و داغی ریگ‌ها اکتفا نمی‌کردند و زِرِه فولادین بر عمار می‌پوشانیدند و زیر آفتاب حجاز نگه می‌داشتند تا آنکه آهن تفتیده روغن بدنش را می‌مکید. در کتاب رجال کشی ضمن روایتی نقل شده است: عمار را با پدر و مادرش در آتش افکندند، تصادفاً پیامبر(ص) بر ایشان عبور کرد و فرمود: ای آتش بر دودمان یاسر سرد و سالم باش! در اثر برکت گفته‌ی پیامبر(ص) آتش ایشان را آسیبی نرساند. و همچنین نوشته‌اند: شخصی عمار را دید که در بدنش فرو رفتگی و گودی‌هایی دارد پرسید اینها چیست؟ عمار فرمود: اینها جای ریگ‌هایی است که مرا روی آنها می‌خوابانیدند و در اثر داغی و حرارت، بدن مرا خورده است.

عمار از دیدگاه پیامبر(ص)
عماریاسر از دیدگاه پیامبر(ص) مردی است که ایمان سرتاپای او را فراگرفته و کسی است که آتش جهنم بر او حرام است. روایات نبوی بسیاری در فضیلت او وارد شده از جمله اینکه: ابن عباس از پیامبر(ص) روایت نموده که فرمود: سراسر وجود عماریاسر را ایمان پر کرده است و با گوشت و خونش آمیخته است.
همچنین ابن مسعود از رسول اکرم(ص) روایت کرده که فرمود: هرگز عمار میان دو کار مخیر نگشته مگر اینکه آنچه به رشد و هدایت نزدیک‌تر است، برگزیده است. انس بن مالک نیز از پیامبر(ص) نقل کرده است که فرمود: بهشت مشتاق دیدار چهارتن می‌باشد؛ علی(ع)، عماریاسر، سلمان فارسی و مقداد.

عمار یاور امام علی(ع)
عمار پس از رحلت پیامبر اکرم(ص) در عصر خلفاء از سران و اعضای هسته‌ی مرکزی شیعیان حضرت علی(ع) بود و در هر فرصتی از حریم ولایت آن حضرت دفاع می‌کرد و این شیوه همچنان ادامه یافت تا آنکه عثمان در اواخر سال 35 هجری قمری به دست مسلمانان(که عمار هم از جمله‌ی آنان بود) کشته شد. در این وقت، عمار فرصت تازه‌ای یافت تا با تلاش خود، رهبری امیرمؤمنان علی(ع) را تثبیت کند. او کوشید با فرا خواندن مسلمانان برای بیعت با آن حضرت، رهبری آن بزرگوار را رسماً استوار سازد. بعد از قتل عثمان، اصحاب پیامبر(ص) و مسلمانان در مدینه به مسجد‌النبی آمدند و در آنجا برای تعیین خلیفه اجتماع کردند. جمعی که عماریاسر از سران آنها بود، به ذکر فضایل،‌ جهاد، سابقه و قرابت حضرت علی(ع) با رسول خدا(ص) پرداختند و مردم را برای بیعت با آن حضرت بسیج نمودند. در این اجتماع، عمار از کسانی بود که سخنان جالبی ایراد کرد. سپس در همان مجلس، مردم با علی(ع) بیعت کردند. این مجلس در روز جمعه 18 ذی‌الحجه‌ی سال 35 هجری قمری منعقد گردید.

عماریاسر در جنگ صفین
پس از پایان جنگ جمل، عمار همراه امام و مولایش حضرت علی(ع) به کوفه آمد و شب و روز به عنوان دستیار نزدیک آن حضرت، تا سر حدّ ایثار و شهادت به انجام وظایف و مسؤولیت‌ها ادامه داد. هنوز حدود پنج‌ماه از جنگ جمل نگذشته بود که جنگ بزرگ صفین رخ داد. عامل این جنگ، معاویه بود که در شام استقرار داشت و ادعای خلافت بعد از عثمان می‌نمود و سپاه او به تجاوز و پیشروی خود ادامه می‌دادند و شیعیان علی(ع) را در همه جا بر سر راه خود تارومار می‌نمودند. در آغاز ذی‌الحجه‌ی سال 36 هجری قمری سپاه علی(ع) وارد صفین شد و معاویه با وجود نامه‌هایی که از آن حضرت مبنی بر اتحاد و ورود به جماعت مسلمین دریافت داشت، با لجاجت تمام به جنگ‌طلبی خود ادامه داد و نظر به اینکه ماه محرم در پیش بود جنگ به آغاز ماه صفر موکول شد. این جنگ 18 ماه به طول انجامید. در آغاز جنگ، عمار از صف خارج شد و در مقابل صف دشمن قرار گرفت و گفت: خدایا تو آگاهی که اگر بدانم رضای تو در این است که خود را به دریا بیاندازم این کار را خواهم کرد، یا نوک شمشیر را بر شکم نهاده و خود را بر آن بیفکنم تا از قفا در آید، هر آینه انجام خواهم داد. ولی می‌دانم که رضای تو امروز در جنگیدن با این مردم فاسق و تبهکار است و اگر عملی که تو را بهتر خشنود سازد، سراغ می‌داشتم، آن را اختیار می‌کردم. در این موقع عمار بانگ برداشت: هر که خدا را می‌طلبد و نمی‌خواهد به سوی مال و فرزندان خود برگردد، به سوی من آید و با این ندا جمعیتی گرد عمار اجتماع کردند. سپس عمار افزود: می‌خواهم شما را به جنگ مردمی ببرم که خون عثمان را مطالبه می‌کنند و گمان دارند که عثمان مظلوم کشته شد، ولی عثمان به خود ستم کرد، زیرا حکم به غیر احکام خدا نمود. اینان خون عثمان را بهانه کرده‌اند و در حقیقت در پی دنیایند و خود می‌دانند اگر این حیله نبود، حتی دو نفر از ایشان تبعیت نمی‌کردند. خداوندا! ‌بی‌سابقه نیست اگر ما را یاری کنی، زیرا بسیار شده که دوستانت را یاری فرموده‌ای و اگر آنها را پیروز می‌گردانی، پس در مقابل بدعت‌هایی که نهاده‌اند، عذابی سخت بر ایشان آماده گردان. در این هنگام حمله به دشمن را آغاز کرد و فرمود: بهشت در سایه‌ی شمشیرها و مرگ بر گرد نیزه‌هاست، امروز دوستان را ملاقات می‌کنیم، محمد و یارانش را... عماریاسر، هاشم بن عتبه را که پرچم‌دار لشکر علی‌(ع) بود، به پیشرفت تحریک می‌کرد و به سرعت پیش می‌رفتند. معاویه هراسان از پیشرفت اینان به عمروعاص گفت: فکری کن که امروز هاشم مرقال پرچمدار است و عماریاسر او را کمک می‌کند و اگر ساعتی به این روش، پیشروی کنند،‌ شکست ما قطعی است.

شهادت عماریاسر
در یکی از روزهای صفین عماریاسر، از صف خارج شد و خدمت علی(ع) عرض کرد: اجازه می‌دهی به میدان رفته و بجنگیم؟ امام علی(ع) فرمود: تأمل کند، خدا ترا رحمت کند. ساعتی گذشت، دوباره اجازه خواست، امام همان پاسخ قبل را فرمود. برای سومین بار که اجازه خواست، امیرمؤمنان(ع) گریان شد، عمار احساس کرد که باید روز شهادتش باشد. پرسید یا امیرالمؤمنین(ع) امروز همان روزی است که پیامبر(ص) برایم تعریف کرده است؟ امام چیزی نفرمود اما از اسب پیاده شد و عمار را در آغوش کشید و با او وداع کرد سپس فرمود: ای ابوالیقظان، خداوند ترا از طرف خود و پیامبرش جزای خیر دهد که برادر و رفیق خوبی بودی. عمار گفت: به خدا سوگند با بصیرت و بینش از شما پیروی می‌کنم، زیرا در جنگ حنین از پیامبر(ص) شنیدم که فرمود: عمار، پس از من فتنه و آشوبی پیش می‌آید، در آن موقع از علی(ع) پیروی کن که او با حق است و حق با اوست، خدا ترا از اسلام، بهترین پاداش عطا کند که وظیفه‌ات را کاملاً ادا کردی و خیرخواهی نمودی. سپس عمار سوار بر مرکب شد و عازم میدان گردید، پس از آنکه مدتی جنگید، تشنه شد، پس به خیمه‌گاه برگشت و آب خواست. به او گفتند: آب موجود نیست، مردی از انصار برخاست و کاسه‌ی شیری برایش آورد، عمار شیر را آشامید و فرمود: پیامبر(ص) مرا خبر داد که آخرین توشه‌ات، شیر است. عمار سپس دوباره حمله کرد و این جمله را زمزمه می‌نمود: امروز دوستان را ملاقات می‌کنم...
عمار در این حمله تعداد 18 نفر از دشمنان را کشت تا اینکه دو تن از سپاهیان لشکر معاویه به نام‌های ابن جوین و ابوالعادیه (فزاری) راه را بر او بستند و ابن جوین با نیزه‌ای او را بر زمین انداخت و سرانجام ابوالعادیه سر از تنش جدا کرد. پس از آنکه تاریکی شب همه جا را فراگرفت و جنگ متوقف شد، امیرمؤمنان(ع) در میان کشته‌ها می‌گشت تا به جسد عماریاسر رسید. روی زمین نشست و سر عمار را به دامان گرفت و گریان شد. عمار وصیت کرده بود که مرا با لباس دفن کنید... امام علی(ع) بر وی نماز خواند و با همان لباس خون‌آلودش او را دفن نمود.
چشمک

/ 0 نظر / 51 بازدید